شروع میشود این شعر بی تو با جمعه و ایســتاده زمـــــان بین دو تـــا جمعه
چقدر بی تو جهان مثل جمعه بازار است و گفتهانـد کـه میآیـی از قضــا جمعه
مـــــــــورخ چه زمـــانی 1/1/1 بــــــــــود کــه انتظــــار تو آغــــاز شد الی جمعه
و جمعه روز جهـانی توسـت در تقـــــویم چنان که از همه دنیاست روز ما جمعه
امـــام جمعهی دنیــا تـو را خـــدا دیگــــر بیـا تمــام کـن ایــن انتظــــار را جمـعه
خدا توفیق دادهاست تا 3 روز به همراه جمعی از بچههای وبلاگنویس، در اردوی تخصصی مهدویت در جوار حضرت معصومه(س) شرکت کنم.
انشاءالله، بعد از این که از سفر برگشتم، در مورد این دوره مفصل صحبت می کنیم.
«به امید حضور و ظهورش»
نویسنده » » ساعت 11:0 صبح روز سه شنبه 87 مرداد 8
چند روزی بود که به شدت دلم گرفته بود، دست و دلم به سمت قلم و نوشتن نمیرفت، به همین خاطر دیروز پاشدم و رفتم گلستان شهدا؛
پ.ن) وقتی برگشتم، خیلی آروم شدم، شاید دلم اصلاً برای شهادت تنگ شده بود، نمیدونم؛ ولی فضای گلستان خیلی آرومم کرد، یادم اومد خودم هیچی نیستم، در برابر بزرگی اون خوبان؛
بگذریم،
راستش، توی گلستان، همینطور که بین قبرها قدم بر میداشتم، رفته بودم توی این فکر، که واقعاً من منتظرم یا این عزیزانی که با خونشون سرود انتظار رو نوشتند؟!
من زندگی میکنم یا این خوبانی که بعضیشون خیلی از من کوچکترند، ولی واسه زندگیکردن الگو شدند؟!
من نفس میکشم یا اینایی که عطر نفسهاشون همهی فضا را پر کرده؟!
من یابنالحسن، بیا بیا سر دادهام یا اینایی که برای اومدن ابنالحسن، سر، دادهاند؟!
اصلاً من...؟!

کاش، من هم به جمع شهدا میپیوستم؛
اللهم ارزقنا توفیق الشهادة... همین.
نویسنده » » ساعت 11:0 عصر روز جمعه 87 مرداد 4
سه روز اعتکاف هم گذشت و به قول قدیمیترها «دوباره علی با حوضش تنها شد»؛ اما این دفعه یه کم فرق میکنه؛
حوض علی پر شده، پر از ماهیهای رنگارنگ. هر کدوم از ما هم میتونیم جای علی باشیم... .
چند وقتی بود ماهیهای رنگارنگ حوضم را گربه خورده بود! خدای عزیزم، توفیق داد تا سه روزی، حوضم (ظرفیت وجودی) را بردارم و برم تو مهمونی خدا، پر از ماهی کنم. خدا همهجور ماهی توی مهمونیش داشت. بستگی داشت من چقدر ماهیگیری بلد باشم و بتونم توی این فرصت ماهیهای بزرگتر و لذیذتر بگیرم و ...
بگذریم، احساس میکنم بیش از حد با کنایه حرف زدم؛
اصلاً نمیدونم چه جوری از حال و هوای این سه روز براتون حرف بزنم، آخه اعتکاف از اون عبادتهائیست که یافتنیست، بافتنی نیست!
فقط تا همین حد میدونم که لحظه به لحظهاش مصداق این آیهی شریفهی قرآن بود:«نبّیء عبادی أنّی أنا الغفور الرحیم»؛ خدا بشارت میداد که بخشنده و مهربانه، به من.
خدا همیشه این ندا را میده ، ولی گوشهای کر شده از روزمرگی من و امثال من، نمیشنوه این صدای قشنگ را.
خلاصه که سه روزی تو بغل خدای عزیز استراحت کردم،
سه روزی از اسارت آزاد شده بودم،
عشق کردم با خدای نازنین،
جای شما خیلی خالی بود... انشاالله روزی همه بشه.

نویسنده » » ساعت 1:46 عصر روز شنبه 87 تیر 29
تو شاهی و تو آسمانی
ولیکن من نشان از بی نشانم
چه گویم وصف تو ، دل از چه گوید؟
جز این نتوان بگویم که دل در گرو مهر تو دارم!

پ.ن1) روز تولد حضرت فاطمه ی زهرا (س) مطلبی با عنوان مادرم فاطمه نوشته بودم که بعضاً دوستان از من پرسیدند که از سادات هستم یا نه؟
ترجیح دادم امروز جواب این سوال را بدم . هرچند من افتخار سادات بودن را نداشته ام ، اما بر این عقیده ام که حضرت فاطمه ی زهرا (س) مادر همه ی کسانی است که دوستش دارند.
در مورد حضرت علی (ع) هم این حرف صادق است ، حضرت علی (ع) هم پدر همه ی دوستدارانش است. برای همین می گویم : پدرم علی جان روزت مبارک!
پ.ن2) الان که این مطلب را می نویسم وسایلم را جمع کرده ام و می خوام برم اعتکاف( تف به ریا!) برای همینم سه روزی نیستم . برام دعا کنید که ان شاء الله با معرفت به این سفر سه روزه ، به سمت خویشتن بروم.
نویسنده » » ساعت 1:58 صبح روز چهارشنبه 87 تیر 26
راوی: سلام، این نمایشنامه، داستان واقعیتی است که هر روز، من و تو از کنارش میگذریم اما هنوز باورش نکردهایم.
نمای دور:
خیابون پر رفتوآمد و شلوغی که گرد میوههای رنگرنگ تابستون روی ظاهر مردمش نشسته.
من راوی قصهای هستم که مثل قصههای رنگارنگ بچگیمون، حور و پری دریا و غول بیابون داره، اما نه حورش حوره و نه غولش غول. حورش واسمون غول شده و غولش برامون حور.
نمای نزدیک:
جاروکشی که زرقوبرق خرید هر وقت و هر زمان مردم نشسته بر ارابهی سیندرلا را خشخش جمع میکنه، مردمی که توی روزمرگیهای زندگیشون، اومدن ساعت 12 را به کلی فراموش کردهاند!!! و یادشون رفته که یک روز به برهنگی روزی که به دنیا اومدن، از دنیا میرن.
صدای جاروی این جاروکش، شاید به گوش اون کسانی برسه که هنوز گوششون از شنیدن بوق ماشین و ضبط آخرین سیستم و قهقههها و سرگرمیهای بیموردشون کر نشده...
و یا شاید مردمی که بعد از دوندگی و خستگی روزانه، هنوز مأمنی به اسم خونه و پناهی به نام خونواده دارن که بار خستگیشون رو کنار یه سجاده پر از عطر خدا و یه لیوان آبِ خنک خالی کنن...
نمای نزدیکتر:
زن و آینهی خسته از دیدارش، زن و کفشهای نپوشیده، زن و هر روز یک جعبه مدادرنگی، اصلاً زن و رنگینکمانی از جنسهای واخورده و بنجل در قالب مد، یک روز بنفش و سرخابی، یک روز آبی و سفید و امروز سبز و زرد...
زن نه، شمایل، یک عروسک خیمهشببازی، نه به دست شوهرش بلکه بسته به نگاه خریدار و غیر خریدار، مرد و نامرد...
مرد و یک دل هوسباز، مرد و هزارچهره و نیرنگ، مرد و یک دنیا معاملهی انجام نشده، مرد و یک عالمه نگاه پرمعنا، مرد و یک عالم تجسم و تصویر و تزویر...
مرد و زنی که غولند در لباس حور...
نمای نزدیکتر از نزدیک:
زن زادهی عشق و معشوق پاکسرشت برای همسر، زن و یک دامنِ پاک برای پرورش، زن و یک دنیا صبر، زن و یک سبد نجابت، زن و یک بغل مهر و محبت، زن و یک دریا ارزشِ نهفته، زن و. یک ساحل پر از آرامش، پر از نیایش...
مرد و یک دنیا غرور، مرد و یک بغل ایستادگی، مرد و نگاه مردانهاش، مرد و یک سبد مردانگی، مرد و دستهای بزرگ و پرسخاوتش، مرد و شرم حضور در نگاهش، مرد و کار و برکت، مرد و غیرت...
مرد و زنی که خدا پشت و پناهش...
نمای آخر:
من و تو بازیگر کدام صحنه و نمائیم؟؟!!!
نویسنده » » ساعت 2:9 عصر روز سه شنبه 87 تیر 18