سفارش تبلیغ
صبا ویژن









درباره من

قاصدک
اینجا، صفحه ی بیست و یکم است. صفحه ای که شاید در دنیای واقعی وجود نداشته باشد...

قاصدک را اینجا می‌بینید!

آرشیو وبلاگ
سالگرد رحلت امام خمینی(ره)
پاییز 1387
تابستان 1387
بهار 1387
زمستان 1387
بهار 1388
تابستان 1388
پاییز 1388
زمستان 88
پاییز 87
بهار 89

لوگوی دوستان





 
لینک دوستان
پرواز تا یکی شدن
... حبل المتین ...
دختری در راه آفتاب
امُل جا مونده
جاکفشی
کوهپایه
اس ام اس های مثبت!
تخریبچی ...
لبــــــــگزه
گل دختر
پیاده تا عرش
برای اولین بار ...
رنـــــــــد
خط سوم
آخوندها از مریخ نیامده اند!!!
بچّه شهید
مامان محمدجواد و راضیه!
عکس فوری
خلوت من
دل نوشته های یک هاجر
نوشته های یک خانم ناظم
رفیق نارفیق
قافله شهداء
روزی تو خواهی آمد
ستاد مردمی حمایت از تحریم کالاهای صهیونیستی
دوزخیان زمین
اینجا چراغی روشن است ...
شیعه مذهب برتر
بچه های قلم
با من حرف بزن
شکوفه خانوم
کشکول جوانی
منبرنت
یادداشت های یک روحانی
تارنما
فوتوبلاگ وصال
بانوی سراچه
مجنون
سیر بی سلوک
دسته کلید
حیرتکده ی عقل
نم نمک
حجره طلبگی
بل بشو
نـو ر و ز
مادر قاصدک صفحه ی بیست و یکم
قاصدک
نهج البلاغه
باسیدعلی‏تافتح‏قدس‏ومکه
نشریه الکترونیک چارقد
میس طلبه
قاصدک های سوخته
حجره ی دانشجویی یک بسیجی
سوخته دل
صفحات خط‏خطی


لینکهای روزانه
نامه‏ی آیت‏الله علم الهدی به موسوی [203]
بیانیه‏ی شماره هیجده موسوی!!!! [36]
حماسه‏‏ی حضور برای ساندیس... [32]
چشمان ِ تیزبین.. [33]
درود بر کسروی... ! [45]
فرم ثبت‏نام اردوی از بلاگ تا پلاک 4 [59]
مادر شهید مغنیه می‏گوید... [101]
شماره ی جدید چارقد [116]
یک فقره چک از سال 1352 [37]
خاطرات مقام معظم رهبری از دوران مبارزه [78]
سلام بر مادر گمنام شهدای گمنام [225]
[آرشیو(11)]




لوگوی وبلاگ





آمار بازدید
بازدید کل :166015
بازدید امروز : 31

خروجی‌های وبلاگ
 RSS 


   

بچه که بودم، مادربزرگم تابغلم می‏کردند، همش بهم می‏گفتند: دختر باید وقار داشته باشه، متانت داشته باشه، سنگین و رنگین باشه، نباید اجازه بده اسباب دست کسی بشه و... از این حرفا!


یه بار از روی کنجکاوی بچه گانه پریدم: چرا دختر باید همه‏ی اینا را داشته باشه؟!


مادر بزرگ گفتند: چون، خدا مرد و زن را طوری خلق کرده که مکمل همدیگه باشن. اگه قرار باشه، زن هم مثل مرد و پابه‏پای مرد، زمخت باشه، خشن باشه، و جایی برای لطافت و نرمی و مهربونی زنانه نباشه، مرد و زن، چون تفاوتی بین همدیگه احساس نمی‏کنن، از هم دلزده می‏شن! دیگه برای هم جذاب نیستن. اون وقته که زن می‏شه اسباب دست مرد و یک برده‏ی نامرعی!!! دوست داری اینطوری باشی؟! (البته حرفای مادربزرگ،‏برای تفهیم عمق ِ فاجعه بود!)


و همیشه هم می‏گفتم: نه. چون واقعا دوست نداشتم و ندارم. فکر می‏کنم، هیچ دختر دیگری هم این رو دوست نداشته باشه.


پس چرا...؟!

اصلا بگذارید اینطوری بگم:

پنجشنبه، جمعه با بچه‏ها قرار گذاشته بودیم، بریم قم، هم زیارت و هم تجدید دیدار دوستان.
سوار اتوبوس که شدیم، طبق معمول، چند دقیقه بعد از حرکت ِ اتوبوس، فیلم انتخابی آقای راننده و دوستانش!! بر روی تلویزیون نمایش داده شد!

... فیلم دیوار؛ ژانر اجتماعی (اضافه نوشت ِ من: ژانر طنز، تخریب، توهین، پایمال کردن ِ ...)

در اولین صحنه‏ی فیلم، یک دختر خانوم!! را نشون می‏داد که عصبانی وارد خونه می‏شد و از صحبت‏های اولیه‏ی فیلم می‏فهمیدی که این دختر خانوم!! خودش یه پایه شوهره!!


از طرز حرف زدنش که بهتره بگذریم!


خلاصه اینکه، پدر خانواده، موتورسوار بوده اونم نه یه موتورسوار معمولی! موترسواری در دیوار ِ مرگ!


ولی حالا فوت شده بود و خانواده‏اش در فقر ِ کامل به سر می‏بردند و تنها منبع درآمدشان هم همان دیوار مرگ بود و پسری که حالا جای پدر را پر کرده بود. ولی او نه استعدادش را داشت و نه به خاطر قد بلندش، بنزین به مغزش می‏رسید!
خلاصه که افتاد و پایش شکست!


و حالا دختر خانوم ِ! خانواده شد نان آور! ولی نه از طریق معمولی! بلکه با موتورسواری آن هم در دیوار مرگ!


در عرض چند ماه، دسته دسته پول به خانه می‏آمد ، چرا که دختر هم استعدادش بیشتر بود، هم قدش کوتاهتر! در نتیجه بنزین بهتر به مغزش می‏رسید!  و مهم‏تر از همه این‏که یک تکه پارچه به اسم روسری بر سرش می‏بست!


خلاصه در عرض همان چند ماه، ستاره، دیگر یک ستاره‏ی معمولی نبود! ستاره‏ی زردی شده بود در تمام شهربازی! و صفحه‏ی اول همه‏ی روزنامه‏های زرد!


چه زیبا، غیرت برادر ِ ستاره را به خاطر دیر آمدن‏ها و ابزار شدنِ خواهرش، بچه‏گانه و از سر ِ حسادت به تصویر کشیده بودند!
اوج فیلم وقتی بود، که دختر خانوم!!! تا لبه‏ی دیوار بالا می‏آمد، پول‏ها را از دست پسران ِ تیتیش مامانی! قاپ می‏زد، می‏بوسید و قهقه سر می‏داد!


ستاره حالا دیگر در خانه‏شان هم ستاره شده بود! چقدر رمانتیک بود وقتی که پای برادرش را می‏بوسید! (اُمل بازی در نیارید: پاهای برادرش را از روی گچ می‏بوسید. مگه اشکالی داره؟!)


و چقدر زیباتر، جمهوری اسلامی ایران تخریب شد، وقتی که نیروی انتظامی این کار را (موتور سواری دخترخانوم!! در دیوار مرگ و اختلاط زن و مرد!!) غیر قانونی خواند و در ِ دیوار پلمپ شد! در این صحنه از فیلم، دلت برای ستاره ریش می‏شد. ( آخی بمیرم. ببین چی‏کارش کردند.... این هم دیالوگ آدم‏هایی که بیشتر با احساساتشون فیلم می‏بینن تا منطق!)

اصلاً بگذریم... روم به دیوار، با دیدن ِ فیلم دیوار!

ته‏نوشته ها:

1. این فیلم بر اساس یک اصل فلسفی ساخته شده بود! و به نظر من ایده‏ی تبدیل فلسفه به سفسطه‏اش فوق‏العاده بود!


2. اصلاً به قول ِ مامان، این دختره همون بهتر که رفت آمریکا! به درد همون‏جا می‏خورد! توی آخرین فیلم‏هاش داشته آبروی زن‏های ایرانی را می‏برده!


3. به دوستان هم گفتم: اینقدر کار فرهنگی کردیم دریغ از یک ریال که عایدمون بشه! خوبه یه کار غیر فرهنگی راه بندازیم تا چند ماهه همه‏چی‏مون نو بشه! البته عمراً!


4. راستی، چطوری می‏شه با ماشین توی دیوار چرخید؟!



نویسنده » قاصدک » ساعت 11:30 عصر روز شنبه 87 بهمن 19


کلیه حقوق متعلق به وبلاگ صفحه بیست و یک می‌باشد.
(حامیان مردمی احمدی نژاد( یاران  عدالت