سفارش تبلیغ
صبا ویژن









درباره من

قاصدک
اینجا، صفحه ی بیست و یکم است. صفحه ای که شاید در دنیای واقعی وجود نداشته باشد...

قاصدک را اینجا می‌بینید!

آرشیو وبلاگ
سالگرد رحلت امام خمینی(ره)
پاییز 1387
تابستان 1387
بهار 1387
زمستان 1387
بهار 1388
تابستان 1388
پاییز 1388
زمستان 88
پاییز 87
بهار 89

لوگوی دوستان





 
لینک دوستان
پرواز تا یکی شدن
... حبل المتین ...
دختری در راه آفتاب
امُل جا مونده
جاکفشی
کوهپایه
اس ام اس های مثبت!
تخریبچی ...
لبــــــــگزه
گل دختر
پیاده تا عرش
برای اولین بار ...
رنـــــــــد
خط سوم
آخوندها از مریخ نیامده اند!!!
بچّه شهید
مامان محمدجواد و راضیه!
عکس فوری
خلوت من
دل نوشته های یک هاجر
نوشته های یک خانم ناظم
رفیق نارفیق
قافله شهداء
روزی تو خواهی آمد
ستاد مردمی حمایت از تحریم کالاهای صهیونیستی
دوزخیان زمین
اینجا چراغی روشن است ...
شیعه مذهب برتر
بچه های قلم
با من حرف بزن
شکوفه خانوم
کشکول جوانی
منبرنت
یادداشت های یک روحانی
تارنما
فوتوبلاگ وصال
بانوی سراچه
مجنون
سیر بی سلوک
دسته کلید
حیرتکده ی عقل
نم نمک
حجره طلبگی
بل بشو
نـو ر و ز
مادر قاصدک صفحه ی بیست و یکم
قاصدک
نهج البلاغه
باسیدعلی‏تافتح‏قدس‏ومکه
نشریه الکترونیک چارقد
میس طلبه
قاصدک های سوخته
حجره ی دانشجویی یک بسیجی
سوخته دل
صفحات خط‏خطی


لینکهای روزانه
نامه‏ی آیت‏الله علم الهدی به موسوی [203]
بیانیه‏ی شماره هیجده موسوی!!!! [36]
حماسه‏‏ی حضور برای ساندیس... [32]
چشمان ِ تیزبین.. [33]
درود بر کسروی... ! [45]
فرم ثبت‏نام اردوی از بلاگ تا پلاک 4 [59]
مادر شهید مغنیه می‏گوید... [101]
شماره ی جدید چارقد [116]
یک فقره چک از سال 1352 [37]
خاطرات مقام معظم رهبری از دوران مبارزه [78]
سلام بر مادر گمنام شهدای گمنام [225]
[آرشیو(11)]




لوگوی وبلاگ





آمار بازدید
بازدید کل :165005
بازدید امروز : 9

خروجی‌های وبلاگ
 RSS 


   

قدیم‌ترها، هرچند وقت یک‌بار سعی می‌کردم خودم را نقاش کنم. یک روز در دشت، یک روز در صحرا، یک روز دانشگاه، یک روز پشت نیمکت مدرسه! همیشه تنها بودم. در همه‌ی نقاشی‌ها. عضو جایی بودم، اما نقش اول نبودم.

.

.

.

برگه‌ای سفید پیدا کردم. بی‌اختیار، به عادت همیشگی، موقع حرف زدن استاد شروع به نقاشی کردم. این بار هم خودم را!
نقاشی که تمام شد خوب نگاهش کردم. دیگر خبری از آن دختر تنها نبود. این‌بار سه نفر شده بودم!!!! این‌بار باید حواسم را جمع سه نفر می‌کردم!!!
من بودم، او بود و قلبی که بینمان کشیده شده بود. همان رابطه‌مان. باید حواسم را جمع آن نیز می‌کردم.

ته.نوشت: از مراسم ِ ‌ازدواج دانشجویی مشهد مقدس بازگشته‌ام. عجیب است که این اولین باریست که سفر هیچ خستگی بر دوشم نگذاشته. بهترین سفر عمرم بود شاید. من بودم و او بود و رابطه‌مان در آخرین روزهای باقیمانده از اولین سالگرد ازدواجمان!

ته.نوشت‌تر: همان‌ج،? کنار امام رضا عهدهایی بستیم. از جمله آن که من وبلاگم را به‌روز کنم.



نویسنده » قاصدک » ساعت 12:45 عصر روز سه شنبه 89 اردیبهشت 14


کلیه حقوق متعلق به وبلاگ صفحه بیست و یک می‌باشد.
(حامیان مردمی احمدی نژاد( یاران  عدالت