سفارش تبلیغ
صبا ویژن









درباره من

قاصدک
اینجا، صفحه ی بیست و یکم است. صفحه ای که شاید در دنیای واقعی وجود نداشته باشد...

قاصدک را اینجا می‌بینید!

آرشیو وبلاگ
سالگرد رحلت امام خمینی(ره)
پاییز 1387
تابستان 1387
بهار 1387
زمستان 1387
بهار 1388
تابستان 1388
پاییز 1388
زمستان 88
پاییز 87
بهار 89

لوگوی دوستان





 
لینک دوستان
پرواز تا یکی شدن
... حبل المتین ...
دختری در راه آفتاب
امُل جا مونده
جاکفشی
کوهپایه
اس ام اس های مثبت!
تخریبچی ...
لبــــــــگزه
گل دختر
پیاده تا عرش
برای اولین بار ...
رنـــــــــد
خط سوم
آخوندها از مریخ نیامده اند!!!
بچّه شهید
مامان محمدجواد و راضیه!
عکس فوری
خلوت من
دل نوشته های یک هاجر
نوشته های یک خانم ناظم
رفیق نارفیق
قافله شهداء
روزی تو خواهی آمد
ستاد مردمی حمایت از تحریم کالاهای صهیونیستی
دوزخیان زمین
اینجا چراغی روشن است ...
شیعه مذهب برتر
بچه های قلم
با من حرف بزن
شکوفه خانوم
کشکول جوانی
منبرنت
یادداشت های یک روحانی
تارنما
فوتوبلاگ وصال
بانوی سراچه
مجنون
سیر بی سلوک
دسته کلید
حیرتکده ی عقل
نم نمک
حجره طلبگی
بل بشو
نـو ر و ز
مادر قاصدک صفحه ی بیست و یکم
قاصدک
نهج البلاغه
باسیدعلی‏تافتح‏قدس‏ومکه
نشریه الکترونیک چارقد
میس طلبه
قاصدک های سوخته
حجره ی دانشجویی یک بسیجی
سوخته دل
صفحات خط‏خطی


لینکهای روزانه
نامه‏ی آیت‏الله علم الهدی به موسوی [203]
بیانیه‏ی شماره هیجده موسوی!!!! [36]
حماسه‏‏ی حضور برای ساندیس... [32]
چشمان ِ تیزبین.. [33]
درود بر کسروی... ! [45]
فرم ثبت‏نام اردوی از بلاگ تا پلاک 4 [59]
مادر شهید مغنیه می‏گوید... [101]
شماره ی جدید چارقد [116]
یک فقره چک از سال 1352 [37]
خاطرات مقام معظم رهبری از دوران مبارزه [78]
سلام بر مادر گمنام شهدای گمنام [225]
[آرشیو(11)]




لوگوی وبلاگ





آمار بازدید
بازدید کل :166008
بازدید امروز : 24

خروجی‌های وبلاگ
 RSS 


   

‏‏امروز افتتاحیه‏ی بازی‏های المپیکِ پکن بود. اصلاً نمی‏خوام به بازی‏ها  و بحث ورزشی بپردازم، ولی بعد از دیدنِ صحنه‏هایی از افتتاحیه، ناخودآگاه دستم به سمت قلم رفت... .
نمی‏دانم شما مراسم را دیدید یا نه؟
مراسمی که از رنگ و بوی دنیا، به شدت عطرآگین بود!
حرکات موزون و هماهنگی که قبلاً بی‏سابقه بود و به شخصه، اعتراف می‏کنم، هیچ کجا ندیده بودم!
نورپردازی و رقص نوری که انسان را به وجد می‏آورد!
دختربچه‏ای با لباس قرمز و چشم‏های بادامی! که آواز می‏خواند.
کودکانی، جلد شده با سنت و آوازه خوانِ صلح، حاملان پرچمی بودند که به دست سربازان نظامی (حامیان صلح!!!) سپرده شد.
و هیاهوی مردمی که شدّتِ شوق، بیشتر از هر چیز بر گشادی چشمانشان تأثیر گذاشته بود! (اما خودمونیم، من باورم نمی‏شُد چشمای چینی‏ها، اینقدر باز بشه!)

و مجری‏ای که پس از اتمام برنامه، طرز اجرای این مراسم را نمادی از فلسفه‏ی هستیِ انسان معرفی کرد!!!
فلسفه‏ی هستی انسان؟؟؟
به راستی فلسفه‏ی هستی انسان چیست؟

نمادهایی که در این مراسم به کار رفته بود، فلسفه‏ی هستی من نیز هست؟

وای... خدایا، کمکم کن، زرق و برق دنیا هر روز بیشتر می‏شود، چقدر از این زرق و برق، رنگ خدایی گرفته است؟!

نمی‏دانم چرا با دیدن این مراسم، بلافاصله به این فکر فرورفتم که: برای اجرای هرچه بهتر این برنامه - که فقط شعار صلح و دوستی داشت - سال‏ها وقت و میلیاردها دلار هزینه و نیرو، مصرف شده بود، تا ساعتی، فقط ساعتی، مردم را به وجد آورد، و از همه مهمتر اینکه در گوشه‏ی دیگر دنیا، به جای آوای صلح و دوستی، تنها صدایِ غربتِ سنگ هائیست که حتّی به گوش هیاهوی توپ و تانک دشمنان در کمین نشسته برای کشتار مردم بی‏گناه هم نمی‏رسد!

چه رسد من و شما و همه ی کسانی که مشغول شعار دادن برای صلح و دوستی! هستیم، و حتی حاضر به هزینه کردنِ یک دلار برای برقراری صلح نیستیم. (تا کی فقط شعار؟؟؟)

راستی دوستان، برای مراسم پرشکوه ظهور امام زمان (که ارزشی غیر قابل مقایسه دارد)، چقدر هزینه کرده‏ایم؟!



نویسنده » » ساعت 1:13 صبح روز شنبه 87 مرداد 19


کلیه حقوق متعلق به وبلاگ صفحه بیست و یک می‌باشد.
(حامیان مردمی احمدی نژاد( یاران  عدالت