سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
صاحب‏الزمان - صفحه‏ی بیست و یکم









درباره من

قاصدک[86]
اینجا، صفحه ی بیست و یکم است. صفحه ای که شاید در دنیای واقعی وجود نداشته باشد...

قاصدک را اینجا می‌بینید!

آرشیو وبلاگ
سالگرد رحلت امام خمینی(ره) [4]
پاییز 1387 [14]
تابستان 1387 [20]
بهار 1387 [7]
زمستان 1387 [14]
بهار 1388 [5]
تابستان 1388 [3]
پاییز 1388
زمستان 88 [2]
پاییز 87
بهار 89 [2]

لوگوی دوستان





 
لینک دوستان
بچه های قلم
قافله شهداء
کوهپایه
دختری در راه آفتاب
خلوت من
امُل جا مونده
عکس فوری
دل نوشته های یک هاجر
پیاده تا عرش
خط سوم
تخریبچی ...
رفیق نارفیق
گل دختر
لبــــــــگزه
دوزخیان زمین
مامان محمدجواد و راضیه!
برای اولین بار ...
بچّه شهید
... حبل المتین ...
جاکفشی
پرواز تا یکی شدن
ستاد مردمی حمایت از تحریم کالاهای صهیونیستی
آخوندها از مریخ نیامده اند!!!
اس ام اس های مثبت!
نوشته های یک خانم ناظم
با من حرف بزن
شکوفه خانوم
کشکول جوانی
منبرنت
یادداشت های یک روحانی
تارنما
فوتوبلاگ وصال
بانوی سراچه
شیعه مذهب برتر
مجنون
رنـــــــــد
سیر بی سلوک
دسته کلید
حیرتکده ی عقل
نم نمک
حجره طلبگی
بل بشو
نـو ر و ز
مادر قاصدک صفحه ی بیست و یکم
قاصدک
نهج البلاغه
روزی تو خواهی آمد
باسیدعلی‏تافتح‏قدس‏ومکه
نشریه الکترونیک چارقد
میس طلبه
قاصدک های سوخته
حجره ی دانشجویی یک بسیجی
سوخته دل
اینجا چراغی روشن است ...
صفحات خط‏خطی


لینکهای روزانه
نامه‏ی آیت‏الله علم الهدی به موسوی [69]
بیانیه‏ی شماره هیجده موسوی!!!! [36]
حماسه‏‏ی حضور برای ساندیس... [25]
چشمان ِ تیزبین.. [33]
درود بر کسروی... ! [45]
فرم ثبت‏نام اردوی از بلاگ تا پلاک 4 [59]
مادر شهید مغنیه می‏گوید... [79]
شماره ی جدید چارقد [116]
یک فقره چک از سال 1352 [37]
خاطرات مقام معظم رهبری از دوران مبارزه [63]
سلام بر مادر گمنام شهدای گمنام [222]
[آرشیو(11)]




لوگوی وبلاگ





آمار بازدید
بازدید کل :59208
بازدید امروز : 104

خروجی‌های وبلاگ
 RSS 


   


همه در تکاپوی رسیدن بهارند. کسی خانه اش را آذین می بندد. کسی ظاهرش را، کسی خیابان‏های شهر را،...
چرا کسی در این روزها، به تکاپوی آذین بستن دلش نیست؟!


دیشب در خیابان‏ها قدم می‏زدم. تلاش و کوشش مردم را دوست دارم. همه در انتظار آمدن بهار بودند. همه، خودشان را آماده می‏کردند تا بهار فصل‏ها را در آغوش بگیرند.


خیلی چشم انداختم تا کسی را ببینم که دلش را آماده می‏کرد برای فرا رسیدن بهار دل‏ها. بهار شادی‏ها. شکفتن گل عدالت، رضایت ... ! اما کسی نبود. اصلا چه کسی گفته امروز بهار است؟!


دیشب صدای اذان که بلند شد، صف میوه‏فروشی تکان نخورد. درازای صف، حتی به در مسجد هم رسیده بود.
دهانه‏ی مسجد را بسته بود. اما صف نماز، دو ردیف بیشتر نبود. خلوت‏تر از همیشه...!


امروز تقویم را ورق می‏زدم. 1/1/1388. اما، هرچه در تقویم‏ها گشتم، 1/1/1 را نیافتم. همان زمانی که انتظار تو آغاز شد. همان زمانی که غبار، دل مار ار گرفت و هنوز به ندرت شده است، اساسی دلمان را تکانده باشیم.


چه زمانی بود، که خدا در گوش من، تقلیب قلوب و الابصار را خاند؟ و سال‏هاست که من، خدا را لحظه‏ی تحویل سال با نام یا مقلب القلوب و الابصار می‏خوانم تا شاید دل و دیده‏ام، غبارروبی شود. ولی هنوز، دل و دیده‏ام نتوانسته، امامش را ببیند. این که دیگر غبار نیست. این زنگار گناه است که صنوبر دلمان را پر کرده‏است!


چه زمانی بود که خدا در گوش من، تحویل حال و الاحوال را زمزمه کرد؟ و سال‏هاست که لحظه‏ی تحویل سال خدا را با این نام می‏خوان تا همزمان با تحویل سال، حال و احوال مرا نیز متحول کند. تا در حال و احوال ما نیز، گل یار، شکوفه بزند. ولی هنوز که هنوز است، حال و احوالمان، آنقدر متحول نشده که شکوفه‏ی لبخند یار را با دستان دلش، بچیند!


چه زمانی بود که خدا در گوش من، تدبیر لیل و النهار را نجوا کرد؟ و سال‏هاست که لحظه‏ی تحویل سال خدا را با این نام می‏خوانم، تا روز و شب را نجات دهد از دست روزمرگی‏ها! ولی هنوز که هنوز است، روزها و شب‏ها می گذرد و من در روزمرگی‏ها غوطه‏ورم. و تو نیامده‏ای تا نجاتم دهی از قلب و دیده‏ی متحول نشده‏ای که در روزمرگی‏ها غوطه‏ور است! یا ربیع‏الانام، هنوز هم منتظرم.... وبی تو اگر هزاران بهار هم بیاید برای من زمستانیست که لباس سبز بر تن کرده است!


 


آخرش: سال نو بر شما مبـــــــــــــــارک



نویسنده » قاصدک » ساعت 10:54 صبح روز جمعه 30 اسفند 87


کلیه حقوق متعلق به وبلاگ صفحه بیست و یک می‌باشد.
(حامیان مردمی احمدی نژاد( یاران  عدالت