سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
سفر لبنان - صفحه‏ی بیست و یکم









درباره من

قاصدک[86]
اینجا، صفحه ی بیست و یکم است. صفحه ای که شاید در دنیای واقعی وجود نداشته باشد...

قاصدک را اینجا می‌بینید!

آرشیو وبلاگ
سالگرد رحلت امام خمینی(ره) [4]
پاییز 1387 [14]
تابستان 1387 [20]
بهار 1387 [7]
زمستان 1387 [14]
بهار 1388 [5]
تابستان 1388 [3]
پاییز 1388
زمستان 88 [2]
پاییز 87
بهار 89 [2]

لوگوی دوستان





 
لینک دوستان
بچه های قلم
قافله شهداء
کوهپایه
دختری در راه آفتاب
خلوت من
امُل جا مونده
عکس فوری
دل نوشته های یک هاجر
پیاده تا عرش
خط سوم
تخریبچی ...
رفیق نارفیق
گل دختر
لبــــــــگزه
دوزخیان زمین
مامان محمدجواد و راضیه!
برای اولین بار ...
بچّه شهید
... حبل المتین ...
جاکفشی
پرواز تا یکی شدن
ستاد مردمی حمایت از تحریم کالاهای صهیونیستی
آخوندها از مریخ نیامده اند!!!
اس ام اس های مثبت!
نوشته های یک خانم ناظم
با من حرف بزن
شکوفه خانوم
کشکول جوانی
منبرنت
یادداشت های یک روحانی
تارنما
فوتوبلاگ وصال
بانوی سراچه
شیعه مذهب برتر
مجنون
رنـــــــــد
سیر بی سلوک
دسته کلید
حیرتکده ی عقل
نم نمک
حجره طلبگی
بل بشو
نـو ر و ز
مادر قاصدک صفحه ی بیست و یکم
قاصدک
نهج البلاغه
روزی تو خواهی آمد
باسیدعلی‏تافتح‏قدس‏ومکه
نشریه الکترونیک چارقد
میس طلبه
قاصدک های سوخته
حجره ی دانشجویی یک بسیجی
سوخته دل
اینجا چراغی روشن است ...
صفحات خط‏خطی


لینکهای روزانه
نامه‏ی آیت‏الله علم الهدی به موسوی [69]
بیانیه‏ی شماره هیجده موسوی!!!! [36]
حماسه‏‏ی حضور برای ساندیس... [25]
چشمان ِ تیزبین.. [33]
درود بر کسروی... ! [45]
فرم ثبت‏نام اردوی از بلاگ تا پلاک 4 [59]
مادر شهید مغنیه می‏گوید... [79]
شماره ی جدید چارقد [116]
یک فقره چک از سال 1352 [37]
خاطرات مقام معظم رهبری از دوران مبارزه [63]
سلام بر مادر گمنام شهدای گمنام [222]
[آرشیو(11)]




لوگوی وبلاگ





آمار بازدید
بازدید کل :59202
بازدید امروز : 98

خروجی‌های وبلاگ
 RSS 


   


چقدر رنگ اشک ها، با هم تفاوت دارد، مزه شان نیز! تا به حال دقت کرده اید؟!

تا به حال فکر می کردم همه ی اشک ها بی رنگ هستند و شور، و تلخی خاصی را مزه می کنند!
اما وقتی مادر عرب زبانی را که هر سه فرزندش را از دست نداده بود! ملاقات کردم، نظرم عوض شد!
چه لبخند جان سوزی در استقبال از ما بر لب داشت! از مایی که به اصطلاح برای تجدید بیعت با پسرانش و تسلای خاطر آن پدر و مادر پیر، بار سفر به دیارش را بسته بودیم! ( گفتم که به اصطلاح )

از رنگ اشکش گفتم، اما نگفتم که چقدر سبز بود! چه اشک سبزی داشت، وقتی که از پسرانش صحبت می کرد!
سبزی اشکش، چشمان نابینای مرا می زد! چقدر اشکش شیرین بود، مزه اش هنوز زیر دندانم است!
راستی چه بغض سبکی در گلوی پدر آن سه شهید سنگینی می کرد! بغضی که بار سنگین مبارزه و دفاع را سبک می کرد!

چقدر مقاومند مردم لبنان، چقدر زیبا یاد گرفته اند مقاومت را از مردم ایران! و چقدر هر دو زیبا یاد گرفته اند مقاومت را از مولایشان حسین (ع)! راستی چقدر مانده تا محرم و عاشورا؟!

ته.نوشت: خدایا! خودم و پدر و مادرم و عزیزترین کسانم فدای راه تو!
ته تر.نوشت: ای شهدا، برای ما حمدی بخوانید که شما زنده اید و ما مرده!



نویسنده » قاصدک » ساعت 12:40 صبح روز یکشنبه 24 آذر 87


کلیه حقوق متعلق به وبلاگ صفحه بیست و یک می‌باشد.
(حامیان مردمی احمدی نژاد( یاران  عدالت