سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
جشن ازدواج دانشجویی - صفحه‏ی بیست و یکم









درباره من

قاصدک[86]
اینجا، صفحه ی بیست و یکم است. صفحه ای که شاید در دنیای واقعی وجود نداشته باشد...

قاصدک را اینجا می‌بینید!

آرشیو وبلاگ
سالگرد رحلت امام خمینی(ره) [4]
پاییز 1387 [14]
تابستان 1387 [20]
بهار 1387 [7]
زمستان 1387 [14]
بهار 1388 [5]
تابستان 1388 [3]
پاییز 1388
زمستان 88 [2]
پاییز 87
بهار 89 [2]

لوگوی دوستان





 
لینک دوستان
بچه های قلم
قافله شهداء
کوهپایه
دختری در راه آفتاب
خلوت من
امُل جا مونده
عکس فوری
دل نوشته های یک هاجر
پیاده تا عرش
خط سوم
تخریبچی ...
رفیق نارفیق
گل دختر
لبــــــــگزه
دوزخیان زمین
مامان محمدجواد و راضیه!
برای اولین بار ...
بچّه شهید
... حبل المتین ...
جاکفشی
پرواز تا یکی شدن
ستاد مردمی حمایت از تحریم کالاهای صهیونیستی
آخوندها از مریخ نیامده اند!!!
اس ام اس های مثبت!
نوشته های یک خانم ناظم
با من حرف بزن
شکوفه خانوم
کشکول جوانی
منبرنت
یادداشت های یک روحانی
تارنما
فوتوبلاگ وصال
بانوی سراچه
شیعه مذهب برتر
مجنون
رنـــــــــد
سیر بی سلوک
دسته کلید
حیرتکده ی عقل
نم نمک
حجره طلبگی
بل بشو
نـو ر و ز
مادر قاصدک صفحه ی بیست و یکم
قاصدک
نهج البلاغه
روزی تو خواهی آمد
باسیدعلی‏تافتح‏قدس‏ومکه
نشریه الکترونیک چارقد
میس طلبه
قاصدک های سوخته
حجره ی دانشجویی یک بسیجی
سوخته دل
اینجا چراغی روشن است ...
صفحات خط‏خطی


لینکهای روزانه
نامه‏ی آیت‏الله علم الهدی به موسوی [69]
بیانیه‏ی شماره هیجده موسوی!!!! [36]
حماسه‏‏ی حضور برای ساندیس... [25]
چشمان ِ تیزبین.. [33]
درود بر کسروی... ! [45]
فرم ثبت‏نام اردوی از بلاگ تا پلاک 4 [59]
مادر شهید مغنیه می‏گوید... [79]
شماره ی جدید چارقد [116]
یک فقره چک از سال 1352 [37]
خاطرات مقام معظم رهبری از دوران مبارزه [63]
سلام بر مادر گمنام شهدای گمنام [222]
[آرشیو(11)]




لوگوی وبلاگ





آمار بازدید
بازدید کل :59181
بازدید امروز : 77

خروجی‌های وبلاگ
 RSS 


   


قدیم‌ترها، هرچند وقت یک‌بار سعی می‌کردم خودم را نقاش کنم. یک روز در دشت، یک روز در صحرا، یک روز دانشگاه، یک روز پشت نیمکت مدرسه! همیشه تنها بودم. در همه‌ی نقاشی‌ها. عضو جایی بودم، اما نقش اول نبودم.


.


.


.


برگه‌ای سفید پیدا کردم. بی‌اختیار، به عادت همیشگی، موقع حرف زدن استاد شروع به نقاشی کردم. این بار هم خودم را!
نقاشی که تمام شد خوب نگاهش کردم. دیگر خبری از آن دختر تنها نبود. این‌بار سه نفر شده بودم!!!! این‌بار باید حواسم را جمع سه نفر می‌کردم!!!
من بودم، او بود و قلبی که بینمان کشیده شده بود. همان رابطه‌مان. باید حواسم را جمع آن نیز می‌کردم.


ته.نوشت: از مراسم ِ ‌ازدواج دانشجویی مشهد مقدس بازگشته‌ام. عجیب است که این اولین باریست که سفر هیچ خستگی بر دوشم نگذاشته. بهترین سفر عمرم بود شاید. من بودم و او بود و رابطه‌مان در آخرین روزهای باقیمانده از اولین سالگرد ازدواجمان!


ته.نوشت‌تر: همان‌ج،? کنار امام رضا عهدهایی بستیم. از جمله آن که من وبلاگم را به‌روز کنم.



نویسنده » قاصدک » ساعت 12:45 عصر روز سه شنبه 14 اردیبهشت 89


کلیه حقوق متعلق به وبلاگ صفحه بیست و یک می‌باشد.
(حامیان مردمی احمدی نژاد( یاران  عدالت