سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
جبهه‏ی اصلاحات - صفحه‏ی بیست و یکم









درباره من

قاصدک[86]
اینجا، صفحه ی بیست و یکم است. صفحه ای که شاید در دنیای واقعی وجود نداشته باشد...

قاصدک را اینجا می‌بینید!

آرشیو وبلاگ
سالگرد رحلت امام خمینی(ره) [4]
پاییز 1387 [14]
تابستان 1387 [20]
بهار 1387 [7]
زمستان 1387 [14]
بهار 1388 [5]
تابستان 1388 [3]
پاییز 1388
زمستان 88 [2]
پاییز 87
بهار 89 [2]

لوگوی دوستان





 
لینک دوستان
بچه های قلم
قافله شهداء
کوهپایه
دختری در راه آفتاب
خلوت من
امُل جا مونده
عکس فوری
دل نوشته های یک هاجر
پیاده تا عرش
خط سوم
تخریبچی ...
رفیق نارفیق
گل دختر
لبــــــــگزه
دوزخیان زمین
مامان محمدجواد و راضیه!
برای اولین بار ...
بچّه شهید
... حبل المتین ...
جاکفشی
پرواز تا یکی شدن
ستاد مردمی حمایت از تحریم کالاهای صهیونیستی
آخوندها از مریخ نیامده اند!!!
اس ام اس های مثبت!
نوشته های یک خانم ناظم
با من حرف بزن
شکوفه خانوم
کشکول جوانی
منبرنت
یادداشت های یک روحانی
تارنما
فوتوبلاگ وصال
بانوی سراچه
شیعه مذهب برتر
مجنون
رنـــــــــد
سیر بی سلوک
دسته کلید
حیرتکده ی عقل
نم نمک
حجره طلبگی
بل بشو
نـو ر و ز
مادر قاصدک صفحه ی بیست و یکم
قاصدک
نهج البلاغه
روزی تو خواهی آمد
باسیدعلی‏تافتح‏قدس‏ومکه
نشریه الکترونیک چارقد
میس طلبه
قاصدک های سوخته
حجره ی دانشجویی یک بسیجی
سوخته دل
اینجا چراغی روشن است ...
صفحات خط‏خطی


لینکهای روزانه
نامه‏ی آیت‏الله علم الهدی به موسوی [69]
بیانیه‏ی شماره هیجده موسوی!!!! [36]
حماسه‏‏ی حضور برای ساندیس... [25]
چشمان ِ تیزبین.. [33]
درود بر کسروی... ! [45]
فرم ثبت‏نام اردوی از بلاگ تا پلاک 4 [59]
مادر شهید مغنیه می‏گوید... [79]
شماره ی جدید چارقد [116]
یک فقره چک از سال 1352 [37]
خاطرات مقام معظم رهبری از دوران مبارزه [63]
سلام بر مادر گمنام شهدای گمنام [222]
[آرشیو(11)]




لوگوی وبلاگ





آمار بازدید
بازدید کل :59180
بازدید امروز : 76

خروجی‌های وبلاگ
 RSS 


   


وقتی بلوتوث فیلم دست دادن سید! محمد خاتمی با زنان ایتالیایی،‏ روی موبایلم فرستاده شد، ‏اصلاً نظرم نسبت به او عوض نشد، حتی ذره‏ای!
وقتی اعلام کاندیداتوری کرد،‏ اصلاً تعجب نکردم،‏ حتی ذره‏ای. اصلاً بین خودمان بماند،‏ خیلی خوشحال شدم!
وقتی توی جلسه‏ی سخنرانی بلوتوثم را روشن کردم و 5 تا کلیپ از پویش دعوت از خاتمی در عرض یک ربع ساعت برایم آمد،‏ چقدر مرسل بلوتوث را دعا کردم!
وقتی توی خبرگزاری‏های اصلاحات،‏ سخنرانی‏های اخیر خاتمی را دنبال می‏کردم،‏ چقدر از حرف‏هایش خوشحال شدم، چقدر خندیدم،‏ چقدر دعایش کردم به خاطر لبخندی که بر لبانم جاری ساخت!


اصلاً می‏خواستم این‏جا با سید حرف بزنم. حال عبایش را بپرسم! از ثابت ماندن رنگ ریش‏هایش بپرسم! از دست‏هایی که در هم گره می‏کرد و دست‏هایی که با تشویقش به هم گره می‏خورد! از حرف‏هایی که زد و رفت! از جبهه‏هایی که شرکت کرده بود! آری جبهه‏ها، جبهه‏ی اصلاحات، جبهه‏ی دوم خرداد و... ! از درصد جانبازیش بپرسم، از ترکش‏هایی که در جبهه‏ها! به قلبش خورده...! از گفتگوی تمدن‏ها بپرسم. می‏خواستم بدانم ایران با کدام تمدنش در گفتگوها،‏شرکت می‏کرد؟! از... .


اما ترسیدم. ترسیدم که سید! به اینجا سرنزند و حرف‏های مرا گوش ندهد. شنیده‏ام خیلی نقدپذیر است،‏از نقد همه با روی باز استقبال می‏کند،‏ ولی نمی‏دانم چرا یاد یکی از سخنرانی‏هایش افتادم! همان‏که نسبت به پاره‏کردن عکسش واکنش نشان داد و ...! نمی‏دانم، شاید در دنیای سیاست، نقدپذیری این‏گونه است...!


می‏خواستم بگویم که چرا با دیدن فیلمش، نظرم نسبت به او عوض نشد، هر چند می‏ترسم، می‏ترسم از این‏که به گوشش نرسد ولی می‏گویم؛ من از وقتی نظرم نسبت به او عوض شد که اولین سخنرانیش در دانشگاه تهران را دیدم، وقتی که پرده‏های بین دانشجویان دختر و پسر برداشته شد و او دم نزد...! از آن روز انتظار دیدن آن فیلم را هم حتی داشتم...!


می‏خواستم به او بگویم که چرا از اعلام کاندیداتوریش تعجب نکردم و چرا خوشحال شدم، ولی ترسیدم به اینجا سر نزند و نبیند نظر نقادانش را! ولی به هر حال برای خودم هم که شده می‏گویم؛
سید جان، از آمدنت تعجب نکردم، چرا که از تو انتظار بیش از این نبود، اعتماد به نفست را می‏گویم، همیشه برایم مثال‏زدنی بوده، حتی از کروبی هم بیشتر می‏توان روی اعتماد به نفست حساب کرد...!
اصلاً می‏خواهم بگویم، آمدی جانش به قربانت، ولی حالا چرا؟!
حالا که مردم مزه‏ی عدالت را چشیده‏اند چرا؟! حالا که مردم دارند عادت می‏کنند، که بدون کاخ‏های میلیاردی هم می‏شود زندگی کرد چرا؟! حالا که ایران باور کرده است بدون تمدنش هم می‏تواند، چرا؟!


تو زحمت‏های خودت را کشیدی! به اندازه‏ی کافی ایرانت را به فیض رساندی، حیف دستانت نیست که با سیاست ایران دست بدهد؟! برو سیدجان، به ایتالیا سفر کن و خوش باش...! تو هنوز جوانی، پیر شدن برایت زود نیست؟! سید، نیا، سیاست ایران تازگی‏ها مدارک آدم‏ها را کنترل می‏کند!
اما، علی‏رغم همه‏ی این حرف‏ها،‏از آمدنت خوشحال شدم. دلیلش شخصیست. اگر گوشت را جلوتر بیاوری فقط به خودت می‏گویم، فقط و فقط به خودت!


سید، کمی دیگر حوصله کن. من که نیمی از حرف‏هایم را گفتم. اجازه بده بقیه‏اش را هم بگویم... . به تو نگویم، چه کسی دیگر هست که جوانان را باور کند؟! یادت که نرفته؟! هنوز هم جوانان را باور می‏کنی؟! مثل گذشته‏ها؟! هنوز هم جوانانت از بند همه چیز آزادند؟! حتی فکر کردن؟!


سیدجان، می‏دانی چرا از کلیپ‏های تبلیغاتیت خوشحال شدم؟! چون فهمیدم هنوز هم ضعیفی. هنوز هم برای مطرح کردن و مطرح شدنت، نیاز به بقیه داری! نیاز داری که جمعی از بازیگران حمایتت کنند. چرا به بازیگران تکیه کرده‏ای؟! سیدجان برایت نگرانم. تو را چه به بازیگران؟! هرچند هم حرفه‏اید ولی برای تو افت مقام است. اگر کمی سر کیسه را شل کنی، بالاتر از تیترهای زرد و خاکستری مجله‏ها هوادارت می‏شوند. نگو کیسه‏ات خالیست که اصلاً باور نمی‏کنم!


سید، از حرف‏هایت خنده‏ام گرفت چون، آیه‏ی قرآن را فراموش کرده بودی که: أتأمرون الناس بالبر و تنسون انفسکم... . خودت را فراموش کرده بودی سیدجان!


حرف که بسیار است. اما می‏ترسم. می‏ترسم از اینکه رگ غیرت هوادارانت بجوشد و دیگر غیرتی برای هواداریت نماند.... !



نویسنده » قاصدک » ساعت 8:14 صبح روز جمعه 2 اسفند 87


کلیه حقوق متعلق به وبلاگ صفحه بیست و یک می‌باشد.
(حامیان مردمی احمدی نژاد( یاران  عدالت