سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
انتخابات دهم - صفحه‏ی بیست و یکم









درباره من

قاصدک[86]
اینجا، صفحه ی بیست و یکم است. صفحه ای که شاید در دنیای واقعی وجود نداشته باشد...

قاصدک را اینجا می‌بینید!

آرشیو وبلاگ
سالگرد رحلت امام خمینی(ره) [4]
پاییز 1387 [14]
تابستان 1387 [20]
بهار 1387 [7]
زمستان 1387 [14]
بهار 1388 [5]
تابستان 1388 [3]
پاییز 1388
زمستان 88 [2]
پاییز 87
بهار 89 [2]

لوگوی دوستان





 
لینک دوستان
بچه های قلم
قافله شهداء
کوهپایه
دختری در راه آفتاب
خلوت من
امُل جا مونده
عکس فوری
دل نوشته های یک هاجر
پیاده تا عرش
خط سوم
تخریبچی ...
رفیق نارفیق
گل دختر
لبــــــــگزه
دوزخیان زمین
مامان محمدجواد و راضیه!
برای اولین بار ...
بچّه شهید
... حبل المتین ...
جاکفشی
پرواز تا یکی شدن
ستاد مردمی حمایت از تحریم کالاهای صهیونیستی
آخوندها از مریخ نیامده اند!!!
اس ام اس های مثبت!
نوشته های یک خانم ناظم
با من حرف بزن
شکوفه خانوم
کشکول جوانی
منبرنت
یادداشت های یک روحانی
تارنما
فوتوبلاگ وصال
بانوی سراچه
شیعه مذهب برتر
مجنون
رنـــــــــد
سیر بی سلوک
دسته کلید
حیرتکده ی عقل
نم نمک
حجره طلبگی
بل بشو
نـو ر و ز
مادر قاصدک صفحه ی بیست و یکم
قاصدک
نهج البلاغه
روزی تو خواهی آمد
باسیدعلی‏تافتح‏قدس‏ومکه
نشریه الکترونیک چارقد
میس طلبه
قاصدک های سوخته
حجره ی دانشجویی یک بسیجی
سوخته دل
اینجا چراغی روشن است ...
صفحات خط‏خطی


لینکهای روزانه
نامه‏ی آیت‏الله علم الهدی به موسوی [69]
بیانیه‏ی شماره هیجده موسوی!!!! [36]
حماسه‏‏ی حضور برای ساندیس... [25]
چشمان ِ تیزبین.. [33]
درود بر کسروی... ! [45]
فرم ثبت‏نام اردوی از بلاگ تا پلاک 4 [59]
مادر شهید مغنیه می‏گوید... [79]
شماره ی جدید چارقد [116]
یک فقره چک از سال 1352 [37]
خاطرات مقام معظم رهبری از دوران مبارزه [63]
سلام بر مادر گمنام شهدای گمنام [222]
[آرشیو(11)]




لوگوی وبلاگ





آمار بازدید
بازدید کل :59166
بازدید امروز : 62

خروجی‌های وبلاگ
 RSS 


   


با باز شدن چشمان، صدای بمب و موشک، گوش‏هایم را بست. آن روزها، صدا کمتر شنیده می‏شد، بیشتر اهل عمل بودند. کمتر می‏گفتند و بیشتر انجام می‏دادند.


شما هم بودید. صدایتان را یادم نمی‏آید. اما می‏دانم که بودید. من ماندم، اما شما رفتید. امامم حرکتتان را نقد کرد، نکوهشتان کرد، اما گوشتان کر شده بود! نبودید وقتی‏که چند متری آن‏طرف‏تر، دست و پاها بر زمین ‏می‏افتاد. درست در همان روزها، بدون آن‏که به کسی بگویید، استعفا دادید، و شما دست و پا زدید در دنیایی از روزمرگی‏ها! درست مثل خیلی‏های دیگر که الان ادعا دارند!


آن‏روزها تمام شد. انگشترهای فیروزه‏ای در دست شیوخ رفتند. عبای اصلاحات شکلاتی شد. همه رنگ عوض کردند. رنگین‏کمانی برای اصلاح مملکتی که کم‏کم رنگ قرمز خون شهدایش رو به فراموشی می‏رفت.‏
و شما آمدید. درست همان زمانی که من بیست و چند ساله‏ام! در این سال‏ها گوش‏هایم شنوا شده‏اند. چشم‏هایم بینا. دست‏هایم توانا. اما فرهنگم...! هر چه باشد در این سال‏ها خیلی‏ها روی فرهنگ من کار می‏کردند.
در این روزها کسانی دم از فرهنگ می‏زنند که هنوز فرهنگ برایشان درست جا نیفتاده!
دم از فرهنگ آزادی می‏زنند، در حالیکه می‏دانند اگر بر سر کار بیایند، آزادی برای اطرافیانشان معنای حیوان بودن پیدا می‏کند!


دم از فرهنگ تبلیغات می‏زنند، در حالی‏که تخریبات را جایگزین تبلیغات کرده‏اند!


دم از فرهنگ اقتصادی می‏زنند، نه به این خاطر که فقیر و غنی در کشورمان وجود نداشته باشد، بلکه به این خاطر که فلان شخص مدیر فلان شرکت باشد...!


دم از فرهنگ عدالت می‏زنند، آن هم عدالتی که با ترازوی الهی سنجیده نمی‏شود. قانون عدالت برایشان این شده است: هر که حرف و چاپلوسی‏اش بیش، ارجش بیشتر...!


خلاصه که آقای میرحسین، این‏جا همه چیز رنگ دیگری گرفته. در این مدت که شما نبودید، خیلی‏های دیگر هم بیست و چندساله شده‏اند! و حالا که آمده‏اید، نوار دست‏ها معنای دیگری یافته است.
این روزها، سیادت، معنای سیاست گرفته است. شما را به خدا مواظب باشید. آخر، هنوز خیلی‏ها سیادت را عزیز می‏دانند و آن را بی‏ارزش و منحصر در نوارهای سبز رنگ نمی‏بینند.
می‏دانم که آمده‏اید تا شاید جبران آن سال‏ها را بکنید که خط رهبری را فراموش کرده و رفتید، اما بدانید، این رویه‏ای هم که پیش گرفته‏اید، خط رهبری نیست...!
حواستان که هست؟!


 


ته.نوشت: آنقدر اخبار انتخابات داغ است که نتوانستم مطلبی برای متاهل شدنم بنویسم!



نویسنده » قاصدک » ساعت 8:21 عصر روز یکشنبه 3 خرداد 88


کلیه حقوق متعلق به وبلاگ صفحه بیست و یک می‌باشد.
(حامیان مردمی احمدی نژاد( یاران  عدالت